ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
407
قصص الانبياء ( فارسى )
و آن ملعون دروغ گفت . ابو طالب را از آن حديث غم آمد و بر آن جهود خشم گرفت . چون خواست كه بازگردد رسول را جامهاى نيكو ساخت . چون بدر مكه رسيد كودكان را ديد كه بازى مىكردند . كودكى ديد از دور نشسته غمناك . بو طالب نزديك او رفت و گفت اى پسر ترا چه افتاده است كه غمناك نشستهء و با اين كودكان بازى نمىكنى . رسول گفت يا شيخ از من چه مىخواهى كه من كودكىام يتيم مادر و پدرم مرده است . ابو طالب گفت هرچند چنين است نام خود بگوى . گفت منم محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب . چون بو طالب آن سخن بشنيد چشمش پر آب شد ، از اشتر فرود آمد و بنزديك او شد و او را بوسه داد ، و بار بگشاد و آن جامهاى كه بنام او آورده بود بيرون كرد و درو پوشانيد ، و چند درم سيم به دو داد كه از بهر خود بخر ، و سفرهء پر از طعام پيش او بنهاد كه بخور . رسول آن ديگر كودكان را بخواند و گفت كه بياييد و با من طعام خواريد . بو طالب گفت يا پسر بخور كه اين خاص براى توست . رسول گفت اين چنين چون بود كه من سير بخورم و ياران من گرسنه . پس كودكان گرد آمدند و با وى طعام خوردند . چون برخاستند رسول ابو طالب را گفت دستورى ده تا لختى ازين ] b 891 [ طعام برگيرم براى مادرم حليمه . گفت برگير . رسول لختى برداشت و براى حليمه برد و در بزد حليمه گفت كيست ؟ گفت منم محمّد . حليمه گفت چنين زود چرا آمدى مگر گرسنه شدى ؟ رسول گفت در بگشاى كه خداى مرا روزى رسانيد چندانكه سير شدم و ترا نيز بياوردم . حليمه در بگشاد . رسول را ديد با جامهاى نيكو نو حليمه گفت اين ترا كى داد ؟ رسول گفت مردى كه من هرگز مهربانتر ازو نديدم . حليمه گفت مگر عمّت بود ابو طالب . گفت شايد بود كه او بود . گفت